ديدمش امروز باز نازنينم را، اي دريغ
در نگاه چشم مستش مهرباني مرده بود
بي تفاوت سرد و آرامو خموش
گويا آن مهر ديرين را ز خاطر برده بود
گفتمش در خاطرت نقشي نمانده زان بهار
آن بهاراني كه عشق ما در آن بنشسته بود
گفتم و در پيش چشمش زنده كردم خاطرات
خاطراتي را كه عمري در نهان بنهفته بود
ا ي دريغا در جوابم با لحني بس تلخ گفت
او كه روزي قصه شيرين ز بهرش گفته بود
گفت با من:آه بس كن دگر از بگذشته ها
داستان عشق تو افسانه اي بس كهنه بود

تو رفته ا ي كه بي من سفر كني ، من ماند ه ا م که بي تو سحر كنم
تو رفته اي كه عشق مر ا ز سر برون كني ، من ماند ه ام ك ه عشق تو را تاج سر كنم
+ نوشته شده توسط رایان در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت
0:44 |