تبليغاتX
تنهاي تنهايم

باید باكــره باشى، باید پاك باشى!

براى آسایش خاطر مردانى كه پیش از تو پــ رده هــا دریــ ده اند
!

چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است

قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى اندیشى


به مرد بودن خدا


و گاهى فكر میكنى


شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!

+ نوشته شده توسط رایان در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 12:47 |
 

 

به ﭘﻬﻠﻮ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ
ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺑﻬﺸﺖ ﺁﻏﺎﺯ

ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ

ﭘﻞ ﺻﺮﺍﻁ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺭﺳﺖ

ﺟﺎﯾﯽ

ﻣﯿﺎﻥ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﻣﻦ

ﺑﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ

ﺻﺒﺢ ﻣﻦ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ

ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﻮﺳﺖ ﺗﻨﻢ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ

ﺍﮐﻨﻮﻥ

ﻭﻗﺖ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻭ

ﻫﺰﺍﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﻮﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﻡ

ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻀﻮﺭﻡ

ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯿﺖ

ﺭﺍ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﯽ ﺗﻮ

ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﻫﺮﺍﺱ ﭘﻠﮏ

ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﺴﺘﻢ

ﭼﯿﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺷﺐ 

می ﺍﻧﺠﺎﻣﺪ

+ نوشته شده توسط رایان در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 18:4 |
 شب
وحشيم مي‌كند
فكر تن تو
وقتي كه خواب مي‌كنم تو را در آغوشم
چنگيز مي‌شوم براي غارتت
از شوق فتح تو
شيطان گُل مي‌دهد
در
گرگ چشمهايم
شهوت نفس نفس مي‌زند
و تو چون پيچكي
مي‌پيچي بر تنم
- "حريص نفسهاي تو‌ام
به آتشم بكش
خاكسترم كن عشق من" -
آه كه مي‌كشي
داغ مي‌شود تن معاشقه
مست مي‌كند صدای تو خيال را
تا بكارت سرخ صبح
صبح بي شرف
صبح بي شرف كه يادمان مي‌آورد
چقدر دوريم
دور از هم
به پلك پريدني
تو آب مي روي از آغوش من
و من
داغان مي‌شوم
از نيستي‌ات
عشق من

+ نوشته شده توسط رایان در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 22:47 |

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.

ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.

او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.

ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.

او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد.
او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست.

او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.

این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.

بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.

مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکترزن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.

مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.

مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.
مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در
واقع “مرد” است..

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی وخسته است.
خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.
خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند


                                                                                           شیرین عبادی

+ نوشته شده توسط رایان در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 10:7 |

·          چرا وقتي كه آدم تنها ميشه
  غم و غصش قده يك دنيا ميشه
  ميره يك گوشه پنهون ميشينه
  اونجا رو مثه يك زندون ميبينه
  غم تنهايي اسيرت ميكنه
   تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه
  وقتي كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه
  غم مياد يواش يواش
  خونه ي دل در ميزنه
  ياد اون شبها ميفتم
  زير مهتاب بهار
  توي جنگل مينشتيم من ويار 
 غم تنهايي اسيرت ميكنه
  تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه
  ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه
  دل اين آدما زشته ، ديگه زيبا نميشه
  اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب ميزنه
  اشك اين ابرا زياده ولي دريا نميشه

+ نوشته شده توسط رایان در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 13:30 |

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم
.
من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی .

 ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم
تو هم از غصه دور خودت پیله بستی حالا دومین باره که عاشقت شدم
ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل
تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده
.
از هر چی سیبه متنفرم

 

+ نوشته شده توسط رایان در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 8:29 |

سلام به همه دوستای عزیز .

خیلی وقته دوست دارم آپ کنم امااصلا وقت ندارم .شانس بد من کد مربیگری خوردم سخت ترین کد مربیگری ناجا. حالا تو پادگان شهید رجایی کرمانشاه مربی شدم . تو گروهان اموزش 140 نفرو به عهده دارم .کار فوق العاده سختیه سرو کله زدن و آموزش اینهمه آدم که هر کدوم از یه جایی اومدن .دیروز اعصابم داغون بود همشونو بد جور تنبیه کردم اینقدر بدو بایست و پا مرغی و غلت بهشون دادم که 10 تاشون بی هوش شدن. این روزها کنترل اعصاب برام خیلی سخت شده و خیلی زود از کوره در می رم البته هر کی اینجا میاد همینجور میشه .راستش وقتی فکرشو می کنم می بینم که بلاگ نویسی و مربیگری ناجا اصلا با هم جوردرنمیاد.وبلاگ نویسی یه روحیه خاص  می خواد ولی مربیگری فقط یه روحیه دیکتاتوری. ولی از همه چی بگذریم این کارو دوست دارم چون یه انرژی فوق العاده می خوادو انسان همش تو جنب و جوشه . دوست دارم بدونم کیا دوست دارن جای من باشن اصلا کسی پیدا میشه ؟!تا بعد بای

 

+ نوشته شده توسط رایان در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 21:32 |

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من

         چه جنونی، چه نیازی، چه غمیست

                   یا نگه  تو که  پر عصمت  و ناز

                           بر من افتد چه عذاب و ستمی است

+ نوشته شده توسط رایان در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 10:23 |

سلام دوستای نازنینم از اینکه دیر اومدم و بد قول شدم شرمندم .ولی می دونید که اینجا ادم اختیارش دست خودش نیست . آدم از زندگی خودش کنده میشه و میاد به یه جایی که برنامش،محیطش وبه طورکلی همه چی با قبل متفاوت بوده ووباید فورا خودتو هماهنگ کنی وگرنه کلات پس معرکس.

صبحا ساعت 4 بر پا بعدش باید برا نمازبه اجبار باید بری مسجد بعدشم صبحانه و.نظافت کردن تا ساعت 5/5 بعد از اون اجرای صبحگاه که 2 ساعت سر پا می ایستی بعدشم رژه رفتن که نفست بند میاد.رژه پادگان اینجا تو تموم ایران مشهوره ولی تو اسیب دیدگی هم رکورداره .گروهان ما 170 نفره ،20تا از بچه ها از کمرو زانوها آسیب دیدن ،حدود 30 نفره دیگه بد جور مریض شدن ،تشنج که اینجا یه امر عادیه.اگه از لحاظ بدنی اماده نباشی حسابی دهنت سرویس می شه .روزاول بچه هارو 2 ساعت دوندن ،همه داشتن بالا میاوردن ،بعدش شنو رفتن و بشین پاشو و.. منم تموم قدرتمو بکار گرفتم تا کم نیارم.برا من که با این تمرینات بزرگ شده بودم زیاد سخت نمی گذشت ولی برا اون بیچاره ای که تا حالا 100 متر ندویده بود چی!خلا صه ادم خودشو از یاد میبرد و به حال اونا دلت می سوخت.بگذریم داشتم میگفتم صبحگاه ساعت 8 تموم میشه و تا 10 تمرین رژه به صورت گروهانی بعد 10 دقیقه استراحت ودوباره رژه تا ساعت 5/12 بعدش همه می رن مسجد برا نماز بعد از نماز نهاره که می شه ساعت2 بعد نهار فورا کلاس داریم (کلاسهای رفتار سازمانی،مواد مخدر،موارد استفاده از اسلحه،اسلحه شناسی،عقیدتی سیاسی و.....)بعد از کلاس مراسم شامگاه و امار گیری بعدش اگه همیاری باشه باید بری حمالی اگه نه که دیگه برنامه ای نیست.عین مرده ها همه ولو می شن رو زمین .

فرمانده ما مربی رزم انفرادی ناجاس از اون روزی که ارشد شدم رابطم باهاش خیلی خوبه با بچه ها هم همینطور.باید تا فرمانده نیست  مسولیتها رو تقسیم کنم و همه رو به خط کنم شبها همرو بزور بچلونم تو رختخواب تا حالا هیچکدوم از بچه هارو تنبیه نکردم .البته روزای اول مجبور شدم آب چشم بعضیارو که ادعا شون می شد بر خلاف میلم بگیرم در غیر اینصورت کنترل برام سخت می شد .ولی بعدش باهمشون دوست شدم.اتفاقای اینجا خیلی جالبه ونمی تونم همشو بنویسم .

مرخصی تو شهری زیاد میرم خدایش اراک جای عجیبیه اصلا پسر توش نیست همش دختره اونم همه دانشجو آدم دهنش وا می مونه برا پسرا که فک کنم بهشت باشه!

اینجا از تموم ایران داریم شاهرود ،رشت،اصفهان،اهواز،سنندج،تبریز،کرمانشاه،اراک،دامغان،شهر کردو...بقیه ماجراهارو بعدن می نویسم فعلا این چند تا عکسو تو میدان تیر گرفتم .گذاشتم تابعد .بای


 

 

+ نوشته شده توسط رایان در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 1:45 |

داستان روز اول خدمت :

صبح زود همراه پسرداییم رفتیم حوزه ،اونم اعزامی بود.بیشتر شون با خانواده هاشون اومده بودن و مادرا  همه گریه می کردن(بابا خط مقدم که نمی رن،دیگه گریه برا چی)صبح پدرم گفت باهات مبام .مادرمم گفت منم میام.گفتم یا شما برین یا من .

.درارو که باز کردن همه رفتن تو.همه بچه هایی که یه جا اعزام بودن با هم بودن .یه قسمت رفتن یزد یه قسمت بیرجند یه قسمت تهران یه قسمت عجب شیر که پسر داییمم بیچاره اونجا افتاد.مام که اراک.گفتن خودتون ساعت 5/2 برین ترمینال .برگشتم خونه وساعت 5/2 همه با هم رفتیم اراک برا جنگ با دشمن فرضی.10 شب رسیدیم دیدم 20 تا اتوبوس با هم از تموم ایران اومدن .بچه هایی که زودتر رسیده بودن لباس گرفته بودن و یه هفته مرخصی و داشتن از پادگان بیرون میو مدن. یه جوری بود .از همه رنگ ادم اونجا بود.یه پسریو دیدم که خیلی نحیف بود ساکشو رو زمین داشت می کشید.خوب که نگاه کردم دیدم بیشتر بچه ها یی که اونجا بودن اونجوری بودن.فکر می کردن اومدن پیک نیک مو سر بلند ژل زده شلوارهای عجق وجق ، لباس منجق پولکی!!! پیش خودم گفتم خدا به همتون رحم کنه.اینایی که تا حالا یه قدم ندویدن چه بلایی سرشون میاد خدا میدونه

رفتیم تو پادگان.تو راه رفتن همه جا رو کنده بودن همیون جوری سرمنو پایین انداختیم ورفتیم تاته .هر جا رد می شدیم قدیمیا می گفتن آی آش خورها آبتون نبود نونتون نبود برگردین ،مگه مریضین اومدین اینجا،همه سیاهو چرکی و بی ریخت ،عین جنگ زده های اتیوپیایی.!! گفتم بچه ها مام چند هفته دیگه مثل اینا می شیم. خلاصه بچه ها به 4 تا گروهان تقسیم شدن و لباس گرفتیم و ساعت 11 شب همه مونو شوت کردن برین شنبه آینده بیاین.رییس گردان گفت امشبو می تونین بمونید.یه عده گفتن نه می ریم گفتم بابا امشب بخوابیم فردا می ریم ولی گیردادن بریم مام اومدیم. بیرون پادگان ساعت 11شب بیرون شهر ماشینم نبود!! یه پیکان بود و 22 نفر با یکی از بچه هاکه اسمش سعید بودو هیکل رو فرمی داشت با راننده صحبت کردیم قرار شد با 5 نوبت همه مونو ببره.گفتم سعید بزار خودمون نوبت آخر بریم اینا بچه شهرستانن .دمش گرم گفت باشه.رسیدیم ترمینال دیدم همشون که قبل ما رفته بودن نشسته بودن. گفتم ماشین نگرفتین تا حالا! گفتن نه با سعید رفتیم با یه راننده صحبت کردیم .گفت تا 1شب سرویس ندارم مجبور شدیم بمونیم.ساعت 1 همه مون پریدیم بالا اتوبوس پرشد .دیدیم 7-8 نفر با بلیط براشون جا نموند.گفت باید نصف تون پیاده شین اینا بلیط دارین گفتم گیر نده که حال نداریم(آخه اولش گفت همتونو سوار می کنم)دیدم شاگردشم اومدعوضی صداشو بالا برد ماشینم پر زن وبچه بود گفتم بیا پایین لامسب هر کاری کردم نیومد پایین....بگذریم آخرش چند تا از بچه های اراک که تو شهرما سرباز بودن مجبور شدن برن قسمت چمدونا 2 نفرم رو پله ها نشستن .دلم براشون  می سوخت ولی مقصر خودشون بودن .خلاصه 6.5 صبح رسیدیم ،اینقدر خسته بودم که تا رسیدم خونه خوابیدم ،ساعت 11 بلند شدم هی گیر می دادن بابا بگو چه خبربود و سین جیم کردن ما هم همشو با آب وتاب تعریف کردیمو خواهرمم میگفت کاش من جای تو بودم ،بیچاره نمی دونه صدای طبل از دور خوشه .

اینم داستان اولین روز خدمت و جنگیدن با دشمن فرضی ما

+ نوشته شده توسط رایان در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:35 |

 یک صندلی کناررویاهایم ازآن تو

                                                 بنشینی یا بروی......        

 


 

 چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

                                        من نه آنم که زبونی کنم از چرخ فلک

 

+ نوشته شده توسط رایان در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 1:32 |

  

سلام به همتون پست امروزم آخرين پستمه، آخه سر همين برج بايد برم خدمت سربازي شهر اراك

 تواين مدت  دوستايي  پيدا كردم كه تو  تمام سالهاي عمرم  بي نظير  بودن ازشون  خيلي  چيزا ياد  گرفتم از همتون ممنونم ولي مطمن باشين  به اين راحتي ها از دستم  خلاص  بشو نيستين  برام كامنت  بزارين شا يد خيلي دير جواب بدم ولي حتما جواب مي دم  2ماه اول كه سخت مي گيرن ولي بعد گرفتن درجه ديگه  بي خيال مي شيم ستوان دوم  سر جواني  آدم رو مي برن  پشت سيم خاردار  2 سالم كم  نيست خداييش ، نامرديه  پسرا برن منطقه خدمت دخترا برا خودشون زير كولر گازي بخوابن خداييش بي انصافيه حالا خانما كلي برا خودشون حال مي كنن ، حقم دارن ،بيچاره رايان حالا جواب امتحان كارشناسي ارشد حدود 20 ارديبهشت مياد اگه قبول  شم فورا تر خيص مي شم  پس  دعا كنين قبول شم،خداييش دعا  كنين ، د  دعا كنين ديا سر برج هستم  بعد شم مي خوام اتفاقاي اونجا رو روزانه  بنويسم همشو بزن تو وبلاگ ،فكر كنم يه چيز جالبي دربياد،نظر شماها چيه،  بعدشم مي خوام عكس وبلاگمو با لباس فرم  از پشت سيم خاردار درحاليكه با د ستام سيمارو محكم  گرفتم بندازم، واي  كه چه منظره زيبا وو وووووو ناراحت كنندهاي ميشه.

خوب ديگه اگه بار گران بوديم فعلا نمي رم تا سر برج ، اگه  نامهربان بوديم ،كي ميگه !!!!! خداييش مهربان بوديم ،اگه نامه عاشقانه اي ، قربون  صدقه اي ،چيزي  !!....  داريين  زودي بگين كه  شانس يه با در خونه  ادمو ميزنه بعدش پشيمون مي شين،ديگه بعدش گله اي نكين !

راستي تو نبود من  شلوغ نکنین و  دادو هوارم را نميندازين،خلاصه نگن 2 روز نبود ببين چه بلوايي راه انداختن !! آفرين بچه هاي خوبگه!!! اگه كسي الان  خونشون اراكه خبرم كنه ،فعلا تا سر برج هستمچون من يه خورده بد شانسم ، ممكنه اونجا برم رو مين ناكام بشم ، يه وصيت كردم پيش يكي از بچه ها س  اگه  مردم كه انشالاه ميميرم (بخاطر اينكه از دستتون خلاص شم) بياين ارث و ميراثمو بين خودتون تقسيم كنين،ولي بچه هاي خوبي باشين گيساي همو سر ماترك من نكنين

ديگر حرفي نيست همتونودوست دارم،به خدا می سپارمتون

                                                                                       21/1/85رايان

 

+ نوشته شده توسط رایان در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 15:37 |

من از مردن نمي ترسم ،مگر زندگي با اين همه تلخي و ناكامي چه چيزي بهر من دارد ؟تو اي مادر در مرگ من اشكي مريز،مزن بر سر،مكن فرياد،در مرگم برقص و پاي كوبان،بزن آهنگ شادي را گوبدان خواهر غمديده كه تا مرگم لباس ارغوان پوشد ،به چشمش توتيا ز خاك سرد گور من مالد،كشد فرياد كه تا عرش خدا لرزد كه امشب جواني كفن پوشيده درآغوش عروس خاك چه خوش مستانه خوابيده،من از مردن نمي ترسم

كاش مي شد آرام و سبك مثل يك قاصدك ، يا مثل بارون بهار ،مثل برگ ريز پاييز ،مثل يك ماهي تنها ،يا مثل   باد صبا از اينجا از اين خانه نيستي ،از اين غمكده گريخت  خسته ام از اين مردمان،خسته ام از اين بد سيرتان،خسته ام از ساحل نشينان چنين مردابي كه هر دم مرا  بدست مرداب مي دهند. بايد گريخت ،بايد گريخت

+ نوشته شده توسط رایان در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 2:10 |

 ديدمش امروز باز نازنينم را، اي دريغ

                       در نگاه چشم مستش مهرباني مرده بود

                                                         بي تفاوت سرد و آرامو خموش  

                                                                    گويا آن مهر ديرين را ز خاطر برده بود

 گفتمش در خاطرت نقشي نمانده زان بهار 

                       آن بهاراني كه عشق ما در آن بنشسته بود

                                                گفتم و در پيش چشمش زنده كردم خاطرات 

                                                                  خاطراتي را كه عمري در نهان بنهفته بود

 ا ي دريغا در جوابم با لحني بس تلخ گفت 

                       او كه روزي قصه شيرين ز بهرش گفته بود

                                                   گفت با من:آه بس كن دگر از بگذشته ها

                                                                   داستان عشق تو افسانه اي بس  كهنه بود

  تو  رفته  ا ي  كه  بي  من   سفر  كني  ،   من  ماند ه  ا م  که  بي   تو   سحر   كنم

  تو رفته اي  كه عشق مر ا ز سر برون كني  ، من ماند ه ام ك ه عشق تو را تاج  سر كنم

 

 

+ نوشته شده توسط رایان در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 0:44 |

 نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 ولي مشتاقم كوزه گر از خاك گلويم سوتكي سازد

 تا دمد در آن پي در پي كودكي گستاخ و بازيگوش

 كه خواب از ديدگان خفته آشفته سازد

                                        و بدينساز بشكند سكوت مرگبارم را


 همه گويند كه تو عاشق اويي

 گر چه دانم همه كس عاشق اويند

 ليك ميترسم يا رب!

 نكند راست بگويند؟!

+ نوشته شده توسط رایان در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 11:10 |

  اگر ندانسته به احساس تو خنديدم

  يا از روي خودخواهي فقط خود را پسنديدم

  اگر بد بودم و به روي خود نياوردي

  اگر از دست من در خلوتت گريه كردي

  اگر براي ديگران مهر جان بودم و براي تو خزان

     گناهم را ببخش

 نفس كز گرمگاه سينه آيد برون،ابري شود تاريك

                               چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

                                  نفس كينست،پس ديگر چه داري چشم

                                                         ز چشم دوستان دور يا نزديك

+ نوشته شده توسط رایان در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 15:30 |

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شدوپشت ميزي

نشست پيشخدمت ليوان ابي برايش اورد.

پسربچه پرسيد:بستني ميوه اي چند است؟

پيشخدمت پاسخ داد:پنجاه سنت.

پسربچه دستش را در جيبش فرو بردوشروع به شمردن كرد.

بعد پرسيدبستني ساده چند است؟

در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.پيشخدمت

باعصبانيت پاسخ داد سي و پنج سنت.

پسرك دوباره سكه هايش را شمردوگفت:لطفا يك بستني ساده.

پيشخدمت بستني را اورد و درپي كارخودش رفت.

پسرك نيز پس از خوردن بستني پول زا به صندوق پرداخت ورفت.

وقتي پيش خدمت بازگشت از انچه ديد حيرت كرد

انجا كنار ظرف خالي بستني دو سكه پنج سنتي وپنج سكه يك

سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت.

برگرفته ازكتاب: هفده داستان كوتاه كوتاه

نويسنده:ناشناس 

+ نوشته شده توسط رایان در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 11:2 |

 

 تقديم به اوكه هيچگاه جرات گفتن اين كلمات را در برابرش نداشتم

 تقديم به او كه نيست اما حس بودنش به من شوق زيستن مي دهد،او كه ديدگانش به   فروغي خداوندي شبيه است و مظلوميت نگاهش به زيبايي نجابت خورشيد.

باز هم از تو مي گويم ،تو كه در پاييز هزار رنگ راهبرم بودي،تو كه در اوج مهرباني پناه قلب خسته و تب آلودم بودي،تو كه فانوس بدست راهم را نشان دادي و مرا با نم باران و خورشيد عشق آشتي دادي ،باز هم از تو مي نويسم تو كه يا دآور شكوه مهر و محبتي ،از تو مي نويسم چرا كه تمام كلمات نا نوشته مرا نخوانده مي داني .

نه نگوكه نيستي !نگو كه اقاقي نيستي،با ياس نسبتي نداري  وهمجنس باران نيستي ،تمام دردهاي نا علاج من با وجود مقدس تو درمان گرفت

اي سحر آفرين اي كه جادوي نگاهت راه مرگ را بسويم بست من زيباترين كلمات را در گلدان كاشته ام تا روزي به تو تقديم كنم

+ نوشته شده توسط رایان در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 20:45 |

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني

فکر مي‌کني دردِ من بخاطر خورشيد است؟ چه فايده بهار بيايد؟ بادام‌ها شکوفه کنند؟ آخرش مگر مرگ نيست؟ هست، اما مگر من مي‌ترسم از مرگي که خورشيد مي‌آورد؟ من که هر فروردين يک سال جوان‌تر مي‌شوم، هر بهار عاشق‌تر مي‌شوم، مي‌ترسم؟ آه دوستِ من، دردِ من چيز ديگري است....

 

+ نوشته شده توسط رایان در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 22:26 |
یادمون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یک دفعه رهاش کنیم چون خرد میشه " میشکنه و اهسته میمیره 

 یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره 

 یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم 

 یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

 یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمی خوامت چون زندگیش رو ازش می گیریم

+ نوشته شده توسط رایان در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 22:24 |

زندگي به من آموخت به خودم بگم : آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

 آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

به سوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟

+ نوشته شده توسط رایان در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 22:4 |

 

+ نوشته شده توسط رایان در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 0:4 |
 

و دختري كه گونه هايش را با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ،آه! اكنون زني تنهاست

+ نوشته شده توسط رایان در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 1:27 |
 

هر دم كه يادت مي كنم اشك از بصر ريزد مرا

چون ياد رفتارت مي كنم بغض گلو گيرد مرا

اي رفته از مردم كنون از خاطرم كي مي روي

                                         گفتار  تو  چون  بنگرم  خون  جگر ريزد  مرا

+ نوشته شده توسط رایان در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 1:23 |
 
+ نوشته شده توسط رایان در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 0:36 |


Powered By
BLOGFA.COM


onLoad and onUnload Example